در شهر خرابات كسي پير نشد از مردن آدمي زمين سير نشد گفتيم كه جوانيم به پيري برسيم توبه كنيم ازبس كه جوان مرد كسي پير نشد
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389 15:12 توسط عاشق
|
شبا هنگام كه تابوتم به دوش آشنايان حمل ميشد توهم اي آشناي سنگدل بيا از منزل بيرون و با تنها كلامي كه از جانب برميخيزد بگو:"رفتي،برو منزل نو مبارك"
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389 15:9 توسط عاشق
|
سلام عزيزانم
خوشحال ميشوم كه باز هم به من هم سر بزنيد
اي نامه اي كه ميروي سويش از جانب من ببوس رويش
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388 15:45 توسط عاشق
|
به چشمانت بیاموز
...........هر کس ارزش دیدن ندارد
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 15:12 توسط عاشق
|
اگر چشمان من دریاست توئی فانوس شبهایش
........................اگر حدفی زدم از عشق توئی مفهوم و معنایش
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 15:10 توسط عاشق
|
یکی بود و یکی نبود در قدیم
فرشته ی کوچیکی اومد زمین
زمستون بود و همه جا برف و یخ
بوران تند بود و سرمای سخت
فرشته ی کوچیک ما تنها بود
ولی بهار توی چشاش پیدا بود
دل رو به دریا زدش و رفت و رفت
کاشکی کمکش بکنه شانس و بخت
تا که رسید به یه قصر باشکوه
ساخته بودن اون رو بالای کوه
حاکم اون شهر پول و برده داشت
ولی هیچ کس رو جز خودش دوست نداشت
فرشته خانم به قصره رسید
روشنی صبح فردا رو دید
ولی اگه میدونست که پادشاه
پر از نیرنگ بود و ظلم و گناه
میذاره اون کوچولو رو پشت در
تا که بشه توی سرما در به در
باز سرمای زمستون لج میکرد
راش رو به یه سوی دیگه کج میکرد
فرشته خانم وا کن چشماتو
بیرون بریز تو همه اون غم هاتو
تو کجا و دنیای سرما کجا؟!
بهتر نبود می موندی همون بالا؟
اینجا همه بورانه و برف و یخ
تو اومدی و کارخودتو کردی سخت
اگه پی بهار اومدی عزیز
ما یه عمر گشتیم،تو نگرد که نیست...
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 15:32 توسط عاشق
|
"زندگی"
یک جام است
جامی که شرابش کهنه
هفت سال در آن
خود نمایی می کند
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 16:18 توسط عاشق
|
"زندگی"
بازی پر پیچ و خم شطرنج است
که تمامش خواب است
و عشق رویای آن
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 16:14 توسط عاشق
|
تو به من خندیدی
ونمی دانستی
من به چه دلهره
ازباغچه ی همسایه
سیب را
دزدیدم
باغبان
از پی من تند دوید
سیب را
دست تو دید
غضب آلود
به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتو رفتی و هنوز
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو
تکرارکنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه ی ما
سیب نداشت...؟!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 16:1 توسط عاشق
|
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت کنم
هرگز نخواستم که تو رو باکسی قسمت کنم
یا ازتو حتی باخودم یه لحظه صحبت بکنم
بگم فقط مال منی به تو محبت بکنم
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 15:1 توسط عاشق
|
آدمی درعالم خاکی نمی آید بدست
عالمی دگربباید ساختاز نوع آدمی
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 14:48 توسط عاشق
|
بادست هوس دریغ تا شد پشتم
در مظهرعشق واشد آخر مشتم
آن قدرهوس به مغزکامم کوبید
تادرشب کام عشق خود را کشتم
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 14:42 توسط عاشق
|
او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
وقتی که نشد دمش به آغوشم تنگ
لرزید دلش شکست ونالید که آخ
ای شیشه چه میکنی تو در بستر سنگ
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 14:27 توسط عاشق
|
یکی بود
یکی نبود
کاغذی بود عاشق
عاشق آتش
آما....
آتش گرم بود
دل او از سنگ بود
اما کاغذ عاشق بود
عشق کاغذ گرم بود
آما .....
تا کاغذ عشق خود را بیان کرد
آتش عصبانی شد و کاغذ را سوزاند
و کاغذ با عشق آتش سوخت
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 13:7 توسط عاشق
|
|
|
|
آذر و خرداد و تير نمي خوام
آدماي سر به زير نمي خوام
من خودم تو چشم تو زندونيم
حق دارم بگم ، اسيرو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
حرف خيلي عاشقونه نمي خوام
دل رسوا و ديوونه نمي خوام
يا تو ، يا هيچكس ديگه به خدا
خدا هم خودش مي دونه ،نمي خوام
خرداد و اردي بهشت و نمي خوام
بي تو من اين سرنوشتو نمي خوام
يكي پرسيد اگه آخرش نشه
حتي اين خيال زشتو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
بي تو چيزي از اين عالم نمي خوام
تو فرشته اي من آدم نمي خوام
مي دوني خيلي زيادي واسه من
هميشه عادتمه ،كم نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
من و باش شعر و نوشتم واسه كي
تويي كه گفتي شما رو نمي خوام |
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 13:25 توسط عاشق
|
یکی بود
یکی نبود
زیر گنبد کبود
خونه داشتن دو جوون
خونه هاشون روبرو
مهر چشمون سیاه پسرک
توی قلب دخترک
نشسته بود
دخترک بی خبر از رنگ و ریاهاش
شده بود عاشق و شیوای نگاش
ولی حیف
میدونی؟
توی قلب پسرک
چیزی به جز حیله و نیرنگ و بلا وجود نداشت
اما حیف
که دخترک خبر نداشت...
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 20:46 توسط عاشق
|
|